ازروزی که همشهریان بزرگوارم از من خواستند در این وبلاگ بنویسم با خودم کلنجار می
رفتم که چه می توانم نوشت. این تاخیر به این دلیل بود که مشکلات بجستان امروز را
ساکنان آن می دانند نه همچون منی که فرسنگها از ان دورم.
علاوه بر این دامن زدن به مباحثی چون دعواهای این شهر و آن شهر و این کوچه و آن
کوچه را خوش نداشتم. با خود گفتم تنها هنری که از من بر می آید این است که گاهی به
کلمات سر و شکلی بدهم و آنها را به شعر یا داستان تبدیل کنم.
پس اگر گاهی خواستم اینجا بنویسم شعر یا داستانی خواهم نوشت و البته منتظر نقد و نظر
هم خواهم ماند. اگر چنان که دوستان اینگونه نوشتنها را با موضوعیت وبلاگ در تباین می
بینند بگویند تا فتیله ی نوشته هایم را پایین بکشم.
داستانی که در زیر(و ادامه اش را در ادامه مطلب می خوانید) پیشتر در مجله اینترنتی
دیباچه به مدیریت محمد بهار لو داستان نویس شناخته شده ی همروزگار ما منتشر شده است
ولی احتمال دادم بسیاری از دوستان ندیده باشندش:
صداي خشخش جاروي رفتگري از دور ميآمد. تك و توك ماشينها با
سرعت از خيابان ميگذشتند. دستهايم سرخ شده بود و كرخت.
ميلههاي زرد پاية جرثقيل را گرفته بودم. مجبور ميشدم هرچند دقيقه
توقف كنم و دستهايم را زير بغلم ببرم.
يك چشمم به آلونك نگهباني آن سر ساختمان بود، آلونكي با
چراغهاي خاموش و سقف شيرواني كج و كوله، آلونك را بالاي يك پايه
فلزي خيلي بلند درست كرده بودند، رنگ سبز سيرياش جابهجا رفته
بود و به ضدزنگ رسيده بود.
شبها چشم ميدوختم به ستارههاي درشت و نور ماشينها
كه از جادة آن طرف پاسگاه رد ميشدند. پاهايم ميلرزيد و دستهايم
را ميبردم زير بغلم.
اسلحة حمايل شانهام هميشه مزاحم بود و باعث ميشد
دستهايم خوب گرم نشود. مثل يك آدم مزاحم سمج از گردنم آويزان
شده بود و به حرفهايم گوش ميداد. همهاش با تو حرف ميزدم؛
همة آن روزها.
بقیه درادامه مطلب
ادامه مطلب