صدای گرم اذان مرحوم خوری از گلدسته های مسجد حسینی به گوش می رسید و من منتظر رسیدن یک دوست بزرگ .طولی نکشید که او وارد مسجد شد و من از فرط علاقه به دست بوسیش رفتم .او هم دست نوازشی به سرم کشید و آرام ومتین به سمت محراب حرکت کرد . مردم تا چهره نورانی اش را دیدند بلند شدند و سلام کردند و او هم با ان لبخند همیشگی و با صدای دلنشینش به آنها سلام داد .در محراب مسجد نشست و آماده برای اقامه نماز که من جلو رفتم و قد قامت الصلاه گفتم . نماز را آرام خواند و سلام داد . منم تکبیر گفتم و همان جا پیش دوستم نشستم درست در روبرویش . تسبیح 34 دانه ای گلی . خاک کربلا را برداشت و سرش را به پایین خم کرد . نمی دانم ولی شمرده شمرده کلماتی را زمزمه کرد . سه مرتبه تسبیح را دور داد دعایی خواند و از جایش بلند شد . منم تکبیر گفتم . نماز عصر را خواند. همان طور آرام و با توجه .
نماز که تمام شد به سمت آخر مسجد حرکت کردم . که دوستم مرا صدا زد .تشکری کرد و گفت فردا صبح بیا دفترم .
در حالی که در پوست خود نمی گنجیدم به خانه آمدم . شب را به خوشحالی به صبح رساندم . دوچرخه قرمز رنگم را برداشتم و با هزاران سوال در ذهنم روانه دفترش شدم .در مسیر هیچ چیز توجهم را جلب نمی کرد و فقط به دنبال جوابی برای سوالهایم بودم .
با آن حالی که داشتم خدا را شکر که سالم به دفترش رسیدم . در زدم و وارد شدم . به دوستم سلام کردم و او با آن لبخند همیشگی اش میزبانم شد . مرا در آغوش گرفت و در جلوی دیگران از من تعریف کرد . دقایقی مرا تنها گذاشت و رفت . اما طولی نکشید که با کتابی برگشت . کتاب را به من داد منم تشکر کرد واز دوستم خداحافظی کردم .
به سمت مسجد حرکت کردم . داخل مسجد کنار مرحوم خوری نشستم . کتاب را باز کردم و صفحاتش را ورق زدم .کتاب احکام بود .
دوباره پرتوی گرم خورشید عمود بر زمین شد که مرحوم خوری به سمت بلندگو رفت و من دوباره منتظر دوستم ماندم .
این نوشته رو احسان مرجانی در اختیار من قرار داد که من هم روی وبلاگ گذاشتم