یکی از زمینه های کاری درفرهنگ های لغت، فرهنگ های اصطلاحات مشاغل است. با گذشت سالیان به تدریج در بین دارندگان مشاغل لغات و اصطلاحات خاصی مرسوم می شود. ریشه این لغات گاه به متون تاریخی و حتی قبل از تاریخ می رسد و در زبان های دیگر ملل با تغییرات اندکی دیده می شود. این لغات می تواند به غنای ادبیات و زبان کمک بسیاری کند. در شرایط خاص فرهنگی امروزه اگر به فکر جمع آوری و مکتوب کردن این لغات نباشیم به زودی از بین خواهند رفت و دیگر کاری غیر از دریغ و افسوس از دستمان بر نخواهد آمد. لغات و اصطلاحات رایج در بجستان را می توان در گروههای شغلی مهمی مثل کشاورزی و دامداری و... طبقه بندی و جمع آوری کرد. در این کار نیاز جدی به یاری صاحبان این مشاغل است و هدف عمده از نوشتن این مبحث کمک گرفتن از دوستانی است که اطلاعات بیشتری در این زمینه دارند یا می توانند کسی را معرفی کنند که بتواند راهنمایی بیشتری کند. بین دام داران بجستان لغات و اصطلاحات بسیاری رایج است. چوپان ها بر اساس رنگ و جنس و نوع و سن گاو و گوسفندانشان، آنها را به اسم های خاصی می نامند و دانستن ان خالی از لطف نیست. بسیاری از این اصطلاحات را من نشنیده ام یا فراموش کرده ام و در بین آنچه در زیر جمع آوری شده، معنی دقیق بعضی از لغات را نمی دانم. لغاتی که در این قسمت جمع شده، معانی آن کامل و دقیق نیست و از دوستان خواننده برای تکمیل آنها کمک می خواهم. متاسفانه برنامه های کامپیوتری موجود برای نشان دادن تلفظ دقیق و استفاده از فونتیک مناسب کارایی ندارد. برای همین ممکن است معادل های لاتین گاه دقیق از کار در نیاید و از این جهت عذرخواهم.
با تشکر از دوستانی که با نظرهای اصلاحی خود مطلب را کامل تر کردند.
آخور(ăkhoor) جای تعلیف حیوان که در ارتفاع مناسب قد حیوان تهیه می شود و بیشتر گلی یا آهنی یا چوبی است.
آووست: (ăvoost) آبستن.
استاق: (estăgh) سقط
او چر- علف چر: (alef char- ov char)هزینه ای که بابت چرای گوسفندان و آشامیدن آنها به مالک زمین پرداخت می شود
او قوروت: (ov ghoroot) قره قوروت
بخته: (bekhta) بز نر جوان
بوده: (buda) علف زعفران تابیده خشک شده. غذای مرغوب احشام.
بوز: (booz) بز
پاتیل: (pătil) دیگ کوچک دم دستی دامداران
ترید: (terid): بجای کاه نم استفاده می شود. کلمه در اصل عربی است و به نانی که در خورش خیس شود می گویند.
تکه: (tekka) بز نر دو ساله
تلومب: (teloomb)عمل جدا کردن کره از دوغ. به نظرم به مجموعه مشک و سه پایه و پره اش هم می گویند.
جک: (jak) در اصطلاح بجستانی آغوز می شود
جلاب: (jellăb) چوپانی که صبح احشام را برای چرا می برد و شب بر می گرداند. ریشه عربی دارد و در بوستان سعدی هم آمده است.
چاووش: (chăvoosh) بز نر یک ساله
حاشی: (hăshi) بچه شتریک ساله
خلامه: (khelăma) گله بزغاله نوزاد
خلج (khelaj) حیوانی که گوش سیاه همراه با دانه دانه های سفید دارد.
دپل : (de pal) سگ یا گرگ ماده آماده جفت گیری.
د تکه: (de tekka): گوسفند ماده آماده آبستنی که در رفتارش مشخص است.
د گو: (de gov) گاو آماده آبستنی
سفد: (sefed) حیوانی که گوش سفید دارد.
سومب: (soomb) طویله زمستانی احشام که در دل کوه یا تپه می کنند و شبهای زمستان گرم است و از حمله گرگ هم محافظت می کند. شکل دیگری از کلمه سُمج است که در متون زیاد آمده است.
شیراز: (shirăz) حاصل چکیدن آب دوغ است که چربی کمتری دارد.
شیشک: (shishak) گوسفند نر یک ساله
عرس(aros) گوسفند یا بز یا گاوی که پیشانیش سفید باشد.
علا(ală) گوسفند یا بزی که گوش بلندی دارد
قچ: (ghoch) گوسفند نر
فرش(ferash) گوسفند یا بز زود زای
فله: (fela) به شیری گویند که با درصد کم آغوز مخلوط شود. یک نوع خوراک مقوی
قوروت: (ghoroot) کشک خشک
کامه: (kăma) به نظرم ماست چکیده ای که با سبزیجات مخلوط شده باشد.
کاه نم: (kăh nam) کاه خیس خورده که با آرد یا جو مخلوط می شود. غذای متداول زمستانی احشام.
کفتر: (keftar) حیوانی که گوش سیاه همراه با لکه های بزرگ سفید دارد.
کمور: (kemoor) گوسفند یا بز دیر زای
کونجاره: (konjăra) کنجاله.
کورّ(koorr) گوسفند یا بزی که گوش کوچکی دارد
کولار: (koolăr) بز ماده یک ساله
گاووگ: (găvoog) شتر ماده دو ساله
گودوش: (gov dosh) ظرف بزرگ شیر دوشی مخصوص گاو
گورماس: (goormăs) مخلوط شیر و ماست. یک خوراکی
گوسپن: (guspan) گوسفند
گومار: (goomăr) شیفت چوپانی که معمولاً یک شبانه روز است.
گیسه: (gisa) بز ماده دو ساله
گیش(gish) گوسفند یا بزی که گوش متوسطی دارد
لحمه: (lahma) ترشحات حیوان مخصوصا ترشحات رحم حیوان ماده بویژه در ایام جفتگیری حیوان که اغلب برای جلب جنس نر زیادتر می شود.
لک: (lok) شتر نر دو ساله
ماس: (măs) ماست
ماس چکیه: (măse chekiya) ماست چکیده، ماستی که در کیسه ریخته باشند تا آبش را بگیرند و سفت شود. میزان چربیش بیشتر است.
مش: (mesh) گوسفند ماده دو ساله
نر بوز(ner booz) بز نر
ور او رختن: (ver ov rekhtan) رفتن گله برای آب خوردن
ورزای: (ver zăy) پا به ماه، نزدیک به زایمان