تبليغاتX
انجمن دانشجویان و دانش آموختگان بجستان
  صفحه نخست ::  آرشیو مطالب ::  گروه اینترنتی  ::  تماس با ما
 درباره وبلاگ

این وبلاگ به قصد فعالیت فرهنگی، اجتماعی و علمی بر محور بجستان و روستاهای آن تشکیل شده است. نویسندگان آن قصد ورود به مسائل سیاسی و جناحی ندارند و از همه نظرهای سازنده برای آبادانی بجستان استقبال می کنند.این انجمن متعلق به همه دانشجویان و دانش آموختگان بجستان است و همه این دوستان عضو این انجمن هستند این انجمن آمادگی خود را برای هر گونه کمک به ادارات و نهادهای بجستان در راه اعتلای زادبوم عزیزمان اعلام می دارد.
قلب هر بجستانی که برای بجستان نمی تپد، نتپد.

بانک اطلاعات
خبرنامه

نام:    
ایمیل:




نوشته های پیشین
نویسندگان
پیوندها
Powered By
BLOGFA.COM



  بالاخره - داستان کوتاه

چادر سفيد با گلهاي سوسني قدش را بلندترنشان مي داد.آينه را يك وري روي زمين گذاشته بود تا بتواند ازته اتاق تمام قامتش را درآن برانداز كند.چادررا برمي داشت و بازبه سرمي كرد. به ابروهايش دست مي كشيد و زير لب مي خنديد. از دوروز پيش كه بعد ازسوروسات خانه پدرش به ده رسيده بود وقت نكرده بود قيافه جديدش را تماشا كند. مشاطه زيرابرويش را خوب برداشته بود اما ازنازكي آن خوشش نمي آمد. سرش را كه تندتند تكان مي داد گوشواره هايش بازي خنده داري را شروع مي كردند و دستش را كه بالا و پايين مي كرد صداي جيلينگ جيلينگ النگوهاي ريزش بلند مي شد.

 

 تازه مي خواست صندوق لباسهايش را بازكند كه صداي فرياد مردي توي كوچه پيچيد. چادر سفيدش رابا گلهاي سوسني اش به سركشيد و به كوچه دويد. مردچاقي بود با موهاي وزوزي نيمه سياه  و نيمه سفيد . تنها گودي سالك به اندازه يك پنج توماني صورتش را ازريشهاي تيز خالي كرده بود. كت سورمه اي  با خطهاي ريزسفيد به تن داشت كه دو وصله بزرگ رويش دوخته بودند با پارچه سياهي كه اصلاً به كت نمي آمد. دمپايي پاره اش روي زمين لخ

 مي كشيد و سنگ و خشت كه به تنش مي خورد قه قهه بچه ها بلند مي شد.

 

بقیه ی داستان را درادامه ی مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 12:56  توسط آرش شفاعی  |
  فولکور بجستان را حفظ کنیم
گویش بجستانی یک سرمایه فرهنگی برای همه ی ماست نه فقط برای بجستانیان بلکه برای ادبیات و فرهنگ ایران زمین. در این میان ادبیات بومی( ترانه ها- دوبیتی ها- چیستان ها- مثل ها- مثل ها - باورداشتها - رسوم و اصطلاحات خاص) جایگاه ویژه ای دارند که به نظر می رسد در اینخصوص کار پژوهشی و علمی مهمی انجام نشده باشد.

به نظر من در نخستین گام جمع آوری و ثبت هر آنچه از این ادبیات بومی در خاطر داریم اولویت مهمی دارد.از همه دوستان می خواهم چنانکه در این زمینه مطلبی به خاطر دارند در این وبلاگ ثبت کنند یا برای اینجانب ارسال کنند تا بتوان با جمع آوری و ثبت آنها نخستین گام را در این زمینه بر داریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 11:12  توسط آرش شفاعی  |
  آقا آتيش لطفاً
 

 ازروزی که همشهریان بزرگوارم از من خواستند در این وبلاگ بنویسم با خودم کلنجار می

  رفتم که چه می توانم نوشت. این تاخیر به این دلیل بود که مشکلات بجستان امروز را

  ساکنان آن می دانند نه همچون منی که فرسنگها از ان دورم.

 علاوه بر این دامن زدن به مباحثی چون دعواهای این شهر و آن شهر و این کوچه و آن  

  کوچه را خوش نداشتم. با خود گفتم تنها هنری که از من بر می آید این است که گاهی به

  کلمات سر و شکلی بدهم و آنها را به شعر یا داستان تبدیل کنم.

 پس اگر گاهی خواستم اینجا بنویسم شعر یا داستانی خواهم نوشت و البته منتظر نقد و نظر 

 هم خواهم ماند. اگر چنان که دوستان اینگونه نوشتنها را با موضوعیت وبلاگ در تباین می 

  بینند بگویند تا فتیله ی نوشته هایم را پایین بکشم.

  داستانی که در زیر(و ادامه اش را در ادامه مطلب می خوانید) پیشتر در مجله اینترنتی

  دیباچه به مدیریت محمد بهار لو داستان نویس شناخته شده ی همروزگار ما منتشر شده است

  ولی احتمال دادم بسیاری از  دوستان ندیده باشندش:

 

 صداي خش‌خش جاروي رفتگري از دور مي‌آمد. تك و توك ماشين‌ها با  

 سرعت از خيابان مي‌گذشتند. دست‌هايم سرخ شده بود و كرخت.  

 ميله‌هاي زرد پاية جرثقيل را گرفته بودم. مجبور مي‌شدم هرچند دقيقه 

 توقف كنم و دست‌هايم را زير بغلم ببرم.

          يك چشمم به آلونك نگهباني آن سر ساختمان بود، آلونكي با

  چراغهاي خاموش و سقف شيرواني كج و كوله، آلونك را بالاي يك پايه 

  فلزي خيلي بلند درست كرده بودند، رنگ سبز سيري‌اش جابه‌جا رفته 

  بود و به ضدزنگ رسيده بود.


          شب‌ها چشم مي‌دوختم به ستاره‌هاي درشت و نور ماشين‌ها

  كه از جادة آن طرف پاسگاه رد مي‌شدند. پاهايم مي‌لرزيد و دست‌هايم

  را مي‌بردم زير بغلم.
  

        اسلحة حمايل شانه‌ام هميشه مزاحم بود و باعث مي‌شد

  دست‌هايم خوب گرم نشود. مثل يك آدم مزاحم سمج از گردنم آويزان

  شده بود و به حرف‌هايم گوش مي‌داد. همه‌اش با تو حرف مي‌زدم؛

  همة آن روزها.

بقیه درادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 9:56  توسط آرش شفاعی  |
Template Design By: M.Nazarnezhad