تبليغاتX
انجمن دانشجویان و دانش آموختگان بجستان
  صفحه نخست ::  آرشیو مطالب ::  گروه اینترنتی  ::  تماس با ما
 درباره وبلاگ

این وبلاگ به قصد فعالیت فرهنگی، اجتماعی و علمی بر محور بجستان و روستاهای آن تشکیل شده است. نویسندگان آن قصد ورود به مسائل سیاسی و جناحی ندارند و از همه نظرهای سازنده برای آبادانی بجستان استقبال می کنند.این انجمن متعلق به همه دانشجویان و دانش آموختگان بجستان است و همه این دوستان عضو این انجمن هستند این انجمن آمادگی خود را برای هر گونه کمک به ادارات و نهادهای بجستان در راه اعتلای زادبوم عزیزمان اعلام می دارد.
قلب هر بجستانی که برای بجستان نمی تپد، نتپد.

بانک اطلاعات
خبرنامه

نام:    
ایمیل:




نوشته های پیشین
نویسندگان
پیوندها
Powered By
BLOGFA.COM



  اندر حکایت شهرستان شدن بجستان(فرمانداری)
   در شاهنامه هاي فزوني آورده اند كه: رستم دستان كه از زابلُستان به سمت توران سير كردندي، در انحاي راه به دخمه اي فرود آمد كه آنرا باغستان نام بود. رستم با رخش در اين ديار بگرديد و بسي از آن خوشش آمد. عزم كرد كه چندي در اين ديار بماند. پس به حولي حاكم عزيمت كرد و بعد از دق البابي چند صبيه حاكم در را گشود. كسي رستم را نمي شناخت. همانا در اين اثنا رستم شاهنامه اي را از خورجين رخش درآورد و بارقه اي از آن  ر ا جهت حاكم بخواندندي! حاكم خوشش آمد و عرضه كرد: تو را اهورامزدا جهت رهايي و نجات ما فرستاده است، اي ناجي! خوش آمدي كه خوشمان آمد از آمدنت. مدتي گذشت و مردم ديار را نتيجه آن شد كه باري بس گران را به دوش او بگذارند. آن بار همانا ديارستان شدن باغستان يا فرماندار دار شدن آن بودندي. رستم را خواندند و عرضه كردند كه: اي پور زال، اي شمشير در نيام، اي صاحب رخش چالاك، چاره اي بينديش و همگانمان را با كلاس! كن. هلاك شديم از بس كه بر ما شوريدند. ما فرماندار مي خواهيم! شور فردوسي گونه رستم بر خروشيد و اين مردمان را همي قول دادندي كه آمالشان را نصب العين خويش گمارد و آنرا في الفور بر آورده كند. پس راهي پايتخت شد تا حاكمان ايران زمين را آگاهي دهد كه اين خواسته ديار را اجابت كنند و اگر مخالفتي ديد سپاهي از زابلُستان گرد آورد و بر حاكمان بشورد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 14:47  توسط مجتبی جانبیکی  |
  به بهانه آغاز به کار مجلس هشتم

سه شنبه ای که گذشت اولین روز کاری مجلس هشتم بود. به همین بهانه بر آن شدم که نکاتی را در این مورد بیان کنم.

   بعد از جریان انتخابات و مسائل پیش آمده پس از آن، مهمترین نکته ای که بر روی آن تاکید زیادی می شد، از بین رفتن وحدت و یکپارچگی بین مردم بجستان و گناباد بود. وحدتی که به نظر خیلی ها با مدیریتی بهتر و کارآمدترمی توانست حفظ شود. هیچکس در اهمیت وحدت برای پیشرفت، شک وشبهه ای ندارد، به هر حال مردم دو شهرستان از دیرباز روابط خوب و مثبتی با هم داشتند. ( البته لازم به ذکر است که منظور از تخریب اتحاد، ایجاد دشمنی بین مردم نیست، بلکه منظور اصلی از بین رفتن صفا و صمیمیت قبلی بود. چه خدا را شکر بعد از آرام شدن فضای ملتهب انتخابات، روابط بهتر و صمیمیتر می شود که نمونه آن، جلسه خانه گناباد در تهران در سال جدید بود.)
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 20:38  توسط مجتبی جانبیکی  |
  لبخند

صدای گرم اذان مرحوم خوری از گلدسته های مسجد حسینی به گوش می رسید و من منتظر رسیدن یک دوست بزرگ  .طولی نکشید که او وارد مسجد شد و من از فرط علاقه به دست بوسیش رفتم .او هم دست نوازشی به سرم کشید و آرام ومتین به سمت محراب حرکت کرد . مردم تا چهره نورانی اش را دیدند بلند شدند و سلام کردند و او هم با ان لبخند همیشگی و با صدای دلنشینش به آنها سلام داد .در محراب مسجد نشست و آماده برای اقامه نماز که من جلو رفتم و قد قامت  الصلاه گفتم . نماز را آرام خواند و سلام داد . منم تکبیر گفتم و همان جا پیش دوستم نشستم  درست در روبرویش . تسبیح 34 دانه ای گلی . خاک کربلا را برداشت و سرش را به پایین خم کرد . نمی دانم ولی شمرده شمرده کلماتی را زمزمه کرد . سه مرتبه تسبیح را دور داد دعایی خواند و از جایش بلند شد . منم تکبیر گفتم . نماز عصر را خواند. همان طور آرام و با توجه .

نماز که تمام شد به سمت آخر مسجد حرکت کردم  . که دوستم مرا صدا زد .تشکری کرد و گفت فردا صبح بیا دفترم .

در حالی که در پوست خود نمی گنجیدم به خانه آمدم . شب را به خوشحالی به صبح رساندم . دوچرخه قرمز رنگم را برداشتم و با هزاران سوال در ذهنم روانه دفترش شدم .در مسیر هیچ چیز توجهم را جلب نمی کرد و فقط به دنبال جوابی برای سوالهایم بودم .

با آن حالی که داشتم خدا را شکر که سالم به  دفترش رسیدم . در زدم و وارد شدم . به دوستم سلام کردم و او با آن لبخند همیشگی اش میزبانم شد .  مرا در آغوش گرفت و در جلوی دیگران از من تعریف کرد . دقایقی مرا تنها گذاشت و رفت . اما طولی نکشید که با کتابی برگشت . کتاب را به من داد منم تشکر کرد واز دوستم خداحافظی کردم .

به سمت مسجد حرکت کردم . داخل مسجد کنار مرحوم خوری نشستم . کتاب را باز کردم  و صفحاتش را ورق زدم  .کتاب احکام بود .

دوباره پرتوی گرم خورشید عمود بر زمین شد که مرحوم خوری به سمت بلندگو رفت و من دوباره منتظر دوستم ماندم .

    این نوشته رو احسان مرجانی در اختیار من قرار داد که من هم روی وبلاگ گذاشتم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 15:9  توسط مجتبی جانبیکی  |
  دومین جشنواره عکس یادگاری
   مراسم اختتامیه دومین جشنواره عکس یادگاری دانشجویان دانشگاههای سراسر کشور٬ دیروز (۲۴ اردیبهشت) در تالار فارابی دانشگاه هنر برگذار شد. در این بین از میان آثار ارسالی از سراسر کشور عکس آقای سید احسان مرجانی در بخش موبایل به عنوان عکس برتر برگزیده شد و جایزه اول را از آن خود کرد. بدین وسیله به آقای مرجانی تبریک عرض می کنم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 16:19  توسط مجتبی جانبیکی  |
  موضوع انشا: روز معلم
   به نام خدا. در کنار پنجره نشسته بودم و داشتم به درختان حیاط نگاه می کردم که ناگهان برگی از درخت افتاد و یادم آمد(!!!) که روز معلم است و موضوع انشای این هفته هم روز معلم است. دفتر خود را باز کردم و انشایم را نوشتم:

   معلم مانند شمعی است که می سوزد و برای ما نور و گرما تولید می کند. معلم ما را خیلی زیاد دوست دارد‌‌‌‌٬ چون به ما درس می دهد و تلاش می کند که باسواد شویم تا درآینده بتوانیم کار خوبی پیدا کنیم. معلم به ما درس زندگی کردن می آموزد و به ما یاد می دهد که باید با همه و با خانواده خود مهربان باشیم. او ما را مثل فرزندان خودش دوست دارد و به ما احترام می گذارد. معلمی شغل پیامبران است. چون آنها هم به مردم درس اخلاق و خوب زندگی کردن را یاد می دادند. آنها می گفتند که خداوند انسانها را آفریده است و برای اینکه آنها خوب زندگی کنند٬ نیاز به معلمانی خوب دارند. پس ما هم برای اینکه خوب باشیم نیاز به معلم داریم. بعضی از معلمان به دانش آموزان کتک می زنند. آنها دشمن ما نیستند و اگر هم به ما کتک می زنند به خاطر این است که درس بخوانیم و چیزهای خوب یاد بگیریم و تنبلی نکنیم. من معلمم را دوست دارم و دست او را می بوسم. معلم نباید بین دانش آموزان فرق بگذارد و باید به همه آنها به یک چشم نگاه کند. روز ۱۲ اردیبهشت روزی است که آقای مرتضی مطهری شهید شدند و نام این روز٬ روز معلم شده است. ما هر سال این روز را جشن می گیریم و به معلمان خودمان هدیه می دهیم. معلم عزیزم روزت مبارک.           اردیبهشت۱۳۷۷ اول راهنمایی مدرسه شهید عبدالهی.

   چکیده ای از انشای سال اول راهنماییم بود که آنرا در دفتر خاطراتم حفظ کرده ام و به این بهانه خواستم این روز فرخنده رو به همه معلمین و اساتید عزیزتر از جانم تبریک و تهنیت بگویم و از زحمات آنها تشکر کنم. همچنین جا دارد این روز عزیز را به همه معلمین واساتید گرانقدر ایران خصوصا آقایان حمید عبدالهیان٬ حسین کریمیان٬ محسن مسعودی٬ حمید رضا رمضانی٬ مجید علیشاهی٬ محمد حسین مجیدی و همچنین دایی و خواهر عزیزم تبریک و تهنیت بگویم و آرزوی توفیق توفیق روزافزون برای شما دارم.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 11:9  توسط مجتبی جانبیکی  |
  عیب کسان منگر و احسان خویش دیده فرو بر به گریبان خویش

گفتمانهای: اتحاد محوری، توطئه زدایی و اعتماد به نفس

 در این مجال سعی می کنم تا اصلیترین مشکلات پیش روی شهرستان را بررسی کنم.

   بجستان شهرستانی است  که علیرغم اینکه در منطقه آب و هوایی گرم وخشک قرار گرفته است، ولی از لحاظ امکانات محیطی در سطح نسبتا خوبی قرار گرفته است (معادن سنگ، موقعیت مواصلاتی مناسب و...). به علاوه از لحاظ نیروی انسانی فعال و نخبه هم حرفهایی برای گفتن داشته و دارد. اما در عین حال محذورات محیطی زیادی هم بر بجستان تحمیل شده است که طبیعتا این محذورات محیطی، محذورات سیاسی- اداری و اجتماعی – اقتصادی برای آن بهمراه داشته است (کویری بودن منطقه و...).


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 15:35  توسط مجتبی جانبیکی  |
Template Design By: M.Nazarnezhad