یکی از بخت های بلند من در زندگی این بوده که در یک خانواده قدیمی بجستانی بدنیا آمده ام. پدر بزرگم برای خودش شعرهایی می گفته که البته چندان قوی نبوده و مادر بزرگم یک فرهنگ لغت متحرک بود. قدیمی ترین و متروک ترین لغات فارسی را از بچگی از زبان افراد خانواده می شنیدم که هنوز هم که هنوز است در هیچ فرهنگ لغتی ندیده ام. کلمه هایی مثل: راووسک (ravousk)، مجنگ (mejeng)، کسنه قورچ(kesne ghourch)، مجون (mejon)، دبنگ (debang)، مشو(meshov) ، کله (kelah)و... که معنی یا ریشه دقیقشان را نمی دانم ولی حدود معنایی یا کاربردشان را می دانم.
همین آمیختگی شدید فرهنگی با زبانی غنی شاید یکی از مهم ترین دلایل روی آوردنم به ادبیات فارسی باشد. در طول دوران تحصیل هر متنی می خواندم سرشار از لغاتی بود که از زبان پیران فامیل شنیده بودم. مثلاً مرحوم بهار در سبک شناسی گفته بود کلمه مونج(moonj) به معنی زنبور خاص مردم بخارا بوده است و من به خاطر داشتم که حتی روستاهای اطراف بجستان هم این کلمه را به این شکل مثل ما به کار نمی برند و چه رابطه ای بین بجستان و بخارا می توانست وجود داشته باشد؟ یا کلمه دول (dole) سیاه که مرحوم دکتر فیاض مدتها در تصحیح بیهقی با آن مشکل داشته است در لهجه ما به راحتی قابل درک بود. استاد حافظ ما خودش شیرازی بود ولی سر بیت «دل خرابی می کند دلدار را آگه کنید... » مشکل داشت و خرابی کردن دل را نمی دانست چه جور معنی کند و باز لهجه بجستانی مشکل ما را حل کرد. در مقطع فوق لیسانس و دکترا برای استادان ترک و تهرانی یا غیر خراسانی یک مرجع لغوی شده بودم. استاد کازرونی ما کلی ذوق کرد وقتی فهمید ما به نوک پرنده ها چنگ(cheng) می گوییم. دکتر انزابی نژاد می خواست که ریشه شناسی لغاتش را بازبینی کنم و دکتر اشرفزاده بر سر تصحیح منطق الطیر اسم بجستانی پرندگان منطقه را می خواست. یکی از مشکلات دانشجویان این بوده و هست که مولانا چرا بجای شتر و شکاف و شکار و ... از صورت اُشتر و اشکاف و اشکار استفاده می کند و وقتی برایشان توضیح می دهم که در جاهایی هنوز هم از این شکل فارسی میانه کلمات استفاده می کنند، متعجب می شوند. این توجه به ریشه ها مرا به سمت زبان های باستان کشاند به حدی که خط میخی را یاد گرفتم و باز هم از کلمات باستانی یا اعتقادات باستانی که در زندگی قدیمی هایمان دیدم بیشتر تعجب کردم. خلاصه این که بدون زحمت زیاد و به صرف زندگی در بجستان حجم زیادی از دشواری های زبان فارسی برایمان حل شده است ولی متاسفانه قدرش را نمی دانیم و به فکر جمع آوری نیستیم. پیش از این دوست فرهیخته و صاحب ذوقمان آقای آرش شفاعی پیشنهاد جمع آوری فولکلور و لغات بجستانی را داده بودند و نیاز به این جمع آوری احساس می شود. کارهایی که دوستان تا کنون انجام داده اند مفید است اما کافی نیست. غنای لهجه ما بسیار بیشتر از این است و متاسفانه مثل همه لهجه های دیگر به زودی از بین خواهد رفت. رادیو و تلویزیون از یک طرف و زندگی شهری و فیس و افاده های شهر نشینی از طرف دیگر بچه های ما را از زبان اصیلمان دور می کند. در دوره دانشجویی آذری ها با افتخار می گفتند که زبان ترکی پنج نوع اُ (o) دارد که با الفبای فارسی نمی توان آنها را نشان داد و من برایشان ثابت می کردم که در لهجه ما بیشتر از این اُ وجود دارد. برای مثال اُ هایی که در این کلمات آمده در لهجه بجستانی به هیچ وجه شبیه هم نیستند: کور(kor) کوره(kura) زردالو(zerdaloo) موش(muosh) مونج(mounj) چوو(chov) گوربه(goorba) قُرباغه (ghorbagha). این نمونه های متفاوت اما بسیار شبیه به یک دیگر کار آموختن لهجه بجستانی را بسیار دشوار می کنند و اگر تلاشی نکنیم به فراموشی سپرده خواهند شد.