تبليغاتX
انجمن دانشجویان و دانش آموختگان بجستان - اندر حکایت شهرستان شدن بجستان(فرمانداری)
  صفحه نخست ::  آرشیو مطالب ::  گروه اینترنتی  ::  تماس با ما
 درباره وبلاگ

این وبلاگ به قصد فعالیت فرهنگی، اجتماعی و علمی بر محور بجستان و روستاهای آن تشکیل شده است. نویسندگان آن قصد ورود به مسائل سیاسی و جناحی ندارند و از همه نظرهای سازنده برای آبادانی بجستان استقبال می کنند.این انجمن متعلق به همه دانشجویان و دانش آموختگان بجستان است و همه این دوستان عضو این انجمن هستند این انجمن آمادگی خود را برای هر گونه کمک به ادارات و نهادهای بجستان در راه اعتلای زادبوم عزیزمان اعلام می دارد.
قلب هر بجستانی که برای بجستان نمی تپد، نتپد.

بانک اطلاعات
خبرنامه

نام:    
ایمیل:




نوشته های پیشین
نویسندگان
پیوندها
Powered By
BLOGFA.COM



  اندر حکایت شهرستان شدن بجستان(فرمانداری)

. در انحاي راه پايتخت پيامكي از توران زمين و از جانب تهمينه بر رستم همي نازل شد كه عرضه مي كرد: اي مونس، در كدامين دياري كه پيدايت نيست؟ پور ت سهراب دلتنگي كردندي كه پدر را چه شد؟ او انتظار همي كشد كه تو را بيند. گستاخي مي كند و همي جواني. عرضه مي دارد كه مرا ميل آن است كه در ركاب پدر و سوار بر رخش به ايرانگردي بپردازم. رستم پيامكي را نگاشت با اين احوال كه: اي نور چشمان رستم، همانا باري بس گران و سنگين بر دوش مي كشم. مرا تكليف است به انجام آن. از پور م پوزش طلب كن و وي را بگوي كه فردوسي مصلحت ديده كه اين بار رابه سرانجام برسانم و تو را نبينم. تو بايد با خنجر من از پاي درآيي!! كه آتيگا ن همي گويند: رستم به خاطر مردم باغستان از يكه فرصت ملاقات فرزند طفره رفتندي و بدين خاطر بود كه وي را نديد و نشناخت و او را بكشت و اين اند مردانگي و خدمت است!!! علي اي حال سلطان محمود غزنوي را ملاقات كرد. كارها به كام پيش مي رفت كه ناگه خبر آمد كه از جانب توران هجوم آورده اند. رستم شتابيد و در اين ماجرا بود كه سهراب را بكشت و... . بازگشت به پايتخت. محمود وفات كرده بود و مسعود بر كرسي بود. مسعود خشنود شد و رقعه اي نوشت كه آمال مردم باغستان عملي شود. ولي حيف كه از بد روزگار فردوسي وفات يافت و شاهنامه و رستم به پايان رسيدند و مردم باغستان نوميد گرديدند...

   سالها بگذشت و تاريخ به آن وقت رسيد كه روزي « ابوالمعالي نصرالدين كيكاووس ابن مقفع دن(به ضمه د) كيشوت!!» هوس كردي كه از زادگاه خود برون رود و سفري را سرآغاز كند. به سرزمين عثماني رسيد. قصد كرد كه از جاده اي شهير و نامدار كه آنرا ابريشم نام بودي عبور كند و به سين(چين) عزيمت كند. در راه خبردار شد كه تا چند صباح ديگر به دياري خواهد رسيد كه اشرفي فزوني طلب مي كنندي و او بايد كش! بدهد(بپردازد). به چاره نشست كه چه بكند. پيكي براي پدر خويش فرستاد و پدر پول فزوني را به همراه غلامي سوار بر يك خر جهت او فرستادي. دن كيشوت به همراه غلام، سوار بر خر عجيب خود( كه بعدها آنرا قاتر نام نهادند) وارد آن ديار شد كه آنرا باجستان نام بودي! (توضيح آنكه مردمان باغستان بعد از حادثه رستم و موارد چند ديگر عصباني شدند و تصميم گرفتند كه سپاهي به هم بزنند و قصد فتح پايتخت را كنند. سپاه آنها به هزيمت رفت. در نتيجه بر آن شدند كه از موقعيت سوق الجيشي باغستان با قصد سوء استفاده كنند و از مسافران باجي گزاف بگيرند. بدين خاطر بعد از گذشت سالي چند مردمان ديگر ديارها نام آنرا باجستان گذاشتند!) باج را پرداخت كردي و در مركز شهر سكني گزيد. همه چيز دن كيشوت عجيب مي نمود. مردمان را شك بر آن شد كه او تواني در خور دارد كه شايد بتواند با حاكمان ايران زمين گفتگويي بكند و اين قضيه فيصله بيابد. بر او مسئوليت خطير را عرضه كردند و او ناچارا" پذيرفت. غلام را گرو گرفتند كه دن كيشوت قصد فرار نكند. او به پايتخت عزيمت كردي. اوايل حكومت صفويان بود. شاه اسماعيل از وضعيت باجستان آگاه شدي. دن كيشوت خوب سفيري بود. شاه اسماعيل قصد كرد كه خود شخصا" به باجستان برود و كلنگ فرمانداري را بر زمين بكوبدي. در اين حين خبر آمد كه  ستطان سليم عثماني به قفقاز حمله برده است و به سوي پايتخت در حركت است. شاه سپاهي گرد آورد و به مقابله رفت. او را گمان بر آن شد كه دن كيشوت جاسوس سليم است. في الفور گردن او را زد و... . اين چنين شد كه باز هم هيچ شد.

   ... نادرشاه افشارسپاهي را گرد آورد كه بيشتر آن از سرداران باجستاني بود. به هندوستان حمله برد و آن ذخاير عظيم طلا و جواهرات را به غنيمت آورد. در جبران دلاورمرديهاي سرداران باجستاني و قدرداني از آنان، قرار گذارد كه باجستان را پايتخت شرقي خود كند و آنجا را آبادان كند و سالي چند ماه، خود فرمانداري آن را بر عهده بگيرد. بدين خاطر نام آنرا به بجستان تغيير داد!!! و اراده كرد كه تاجگذاري كند. مردمان شاد از اين قضيه بودند.نادر در دره گز سكني گزيد و منتظر روزي خوش بود تا به بجستان بيايد. نادر براي خاموشي تركمانان عزم كرد به استرآبادبرود. سپاهي گرد آورد و عازم شد. در بين راه چند خبرچين حسود كه از مردمان ديارهاي اطراف بجستان بودند، بر نادر عرضه داشتند كه سرداران بجستاني را خيال آن در سر است كه عليه تو كودتا كنند! زنهاري دهيم كه مراقبت كني. نادر نيز بدون تفحص آنها را گردن زد و از سپاه خود تصفيه نمود. بعدها كساني رو كردند كه اين خبرچينان داعيه حكومت بر معادن غني بجستان را در سر داشته اند و هوس كرده اند كه بجستان را از ديارستان بيندازند و اين چنين كردند... .

   فردوسي همي گويد:

                 همي بود بجستانيان را اين خيال               زمانه چه دارد پاسخ زين سؤال

                 هم زمين راست ما را هم كلنگ                چه سر است رهايي نيابيم زين ننگ

                 چه موقع رسد دستي كه او                      زند بر كلنگ به اين آرزو

                 كه شايد بسازد به حول كردگار                مكاني كه نامُش را نهند فرماندار

                 مگر ما را چه نقص است از دره گز         كه بين ما و آنان است صدها گز

                 مگر ما نداريم خيابان كبير                     كه دور مانديم از خليل (خليل آباد) صغير

                 ....

                زمانه چه كردست با اين ديار                  كه هر دست كه آيد زند بر او خار

                خدو انداختند بر اين روزگار                   كه همه را بود يار جز اين ديار

 

منابع: شاهنامه فردوسي. جلد دو و سه

        سفرنامه دن كيشوت

       

                  

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 14:47  توسط مجتبی جانبیکی  |
Template Design By: M.Nazarnezhad